خرید بک لینک
اینکه من و تو هیچ کجای این زندگی به هم وصل نشویم ناراحت کننده است. من هنوز به تو همه چیز را نگفته ام.همین چند شب پیش دلم می خواست صفحه ی پیام هایت را باز کنم و تا خود صبح برایت بنویسم. بنویسم و خودم را خلاص کنم و با ترس از اینکه همه ی علاقه ام را به سویت روانه نکرده باشم، از این دنیا خداحافظی نکنم. می دانی؟! کاش طور دیگری بود.. فکر اینکه تنفر از تو در من ریشه ای به نام "عشق" دوانیده شگفت زده ام می کند. آدم ترسویی هستم، یا شاید زیادی در طناب این سنت ها و قوانین گیر افتاده ام، نمی دانم! ولی هر چه که هست از یک طرف راضی ام می کند و از طرف دیگر مرا به خشمگین ترین کسی تبدیل می کند که علیه خودم می تواند وجود داشته باشد. شاید ضعف این روزهایم هست که تو را دوباره به یادم انداخته و می خواهد با چنگ زدن به تو نجات یابد.. شاید هم یک هوس را گرفته مقابل چشمانش و بدش نمی آید سرش گرم شود.. هر چه که هست اکنون زیباست.. قبل ترها هم زیبا بود.. عجیب نیست که من دوست داشته باشم این روزهایم را کنارم باشی.. البته من خیال پرداز قابلی ام.. و خیال این پرنده ی بی رنگ، هر لحظه مرا به کام می کِشد.. شگفت زده ام می کنی! هر بار که می بینمت انگار اسیر چالشی دیگر می شوم.. خنده دار نیست؟! من و تو از فرایِ فاصله ها به هم می نگریم.. حیف که دیگر این کاش ها و خیال ها و آرزوها ثمری ندارد.. اما من دوست دارم.. دوست دارم خیال ک

برچسب: نویسنده: شیوا رستگار تاريخ: پنجشنبه 5 بهمن 1396 ساعت: 16:37

صفحه بندی